Be Happy Right Now!                                 

.: خانه .:. آرشيو :.



Contact with ME!

E-mAil ME



firoozeh




وبلاگ دوستان

چيز!

زندگي

فرزاد...

خواب كوتاه

پیله ی پرواز

نقطه سکوت

طلاب خيابانی

حامد داداشی

قلب شيشه اى

دوست معمولي

فقط خودم و خودم

يک عاشق قديمی

هیشکی مثل ایرونی نمیشه

Safa in L.A.

Iran Music

G o o l i h

SnowMan

Zeitoon






  • فرانسیس بیکن
    برخی کتابها را باید چشید،بعضی را باید بلعید و تعداد کمی را باید خوب جوید و هضم کرد

  • Francis Bacon
    Some books are to be tasted,others to be swallowed,and some few to be chewed and digested.

  •  

    .:   :.

    شنبه ۱٥ اردیبهشت ،۱۳۸٦

     
     

    سه شنبه و چهارشنبه مراسم سمنو بود که چهارشنبش پدرامم با محمد اومد و کلی انگار بهش خوش گذشته بود...
    امروزم که با همدیگه با آرز. رفتیم نمایشگاه کتاب مصلی و کلی خندیدیم...خیلی روز خوبی بود...

     
     

     

    .: حسودیتون بشه P: :.

    جمعه ٧ اردیبهشت ،۱۳۸٦

     
     

    دیروز رفته بودم تولد الهه
    پدرام هم از ساعت 7 اومده بود اونجا تا منو ببینه!
    تا 10:30 هم بود
    توی کوچه ی غزال اینا هم یه سوتی بزرگ دادیم
    خر خودمه دیگه


    چهارشنبه هم با مهرداد اومد دربند...
    کلی خندیدیم...


     
     

     

    .: بهت قول میدم :.

    یکشنبه ٢ اردیبهشت ،۱۳۸٦

     
     

    جمعه شب دوباره اومد دربند...
    این دفعه با حامد
    آخرش یه روز سوتی میشه
    حالا ببین من کی گفتم
     
     

     

    .: wish a happy End :.

    شنبه ۱ اردیبهشت ،۱۳۸٦

     
     


    جمعه خیلی خوب شروع شد اما یه کم بد تموم شد!
    پدرام اومد خونه مهناز دنبالم ....
    اولین اتفاق خوشحال کنندش که نمی دونم چطوری جبران کنم انگشتری بود که پدرام بهم داد...
    خیلی خوشگله
    I Realy LOVE IT
    بعدش هم رفتیم رودهن و با فازی و دوستاش رفتیم آبعلی ناهار خوردیم
    شیشلیک
    من و پدرام برگشتیم  تهران و اونا دوباره رفتن دانشگاه
    رسیدیم تهران قرار شد بریم خونه پدرام تا فازی بیاد دنبال من...
    اما همه چیز وقتی رسیدیم اونجا اتفاق افتاد
    بدترین اتفاقی بود که توی این مدت دوستیمون افتاد
    حتی تصورش رو هم نکرده  بودم
    BANG BANG BANG

    بعدشم که پدرام با باباش رفت دنبال همون ماجرا
    هنوز هم معلوم نیست آخرش چی میشه
    ولی از ته دل امیدوارم خوب تموم بشه....اونم همین فردا


     
     

     

    .: Smile Before Bed,You'll Sleep Better :.

    پنجشنبه ۳٠ فروردین ،۱۳۸٦

     
     


    دیروز بعد از اینکه رفتم مودم سوگند رو دادم و یه سرم رفتم خونه خاله، رفتم پیش پدرام جلوی دفترشون....نیم ساعتی پیش هم بودیم و بعد از اینکه سر یه موضوعی اشکم در اومد اومدم خونه و ساعت 9:30 بود که رسیدم خونه
    داشتم از سر درد می مردم و سریع لباسامو عوض کردم و واسه خودم یه لیوان چایی ریختم تا سرم آرومتر شه....
    بعدشم که فازی گفت گوشیتو بذار یه جا آنتن بده . بعد هم 15 تا میس و کلی اس.ام.اس که توی این مدت از پدرام داشتم!
    شب هم از عصبانیت زنگ زد و نیم ساعت حرف زد و من هم بدون اینکه چیزی بگم گوش میدادم....
    اما نه، منم امروز صبح زنگ زدم و جواب تمام حرفای دیشبش رو دادم و خوشبختانه موضوع حل شد
    الانم سر کلاس پایگاه داده ام

     
     

    .: خانه .:. آرشيو :.