Francis Bacon Some books are to be tasted,others to be swallowed,and some few to be chewed and digested.
.: :.
شنبه ۱٥ اردیبهشت ،۱۳۸٦
سه شنبه و چهارشنبه مراسم سمنو بود که چهارشنبش پدرامم با محمد اومد و کلی انگار بهش خوش گذشته بود... امروزم که با همدیگه با آرز. رفتیم نمایشگاه کتاب مصلی و کلی خندیدیم...خیلی روز خوبی بود...
جمعه خیلی خوب شروع شد اما یه کم بد تموم شد! پدرام اومد خونه مهناز دنبالم .... اولین اتفاق خوشحال کنندش که نمی دونم چطوری جبران کنم انگشتری بود که پدرام بهم داد... خیلی خوشگله I Realy LOVE IT بعدش هم رفتیم رودهن و با فازی و دوستاش رفتیم آبعلی ناهار خوردیم شیشلیک من و پدرام برگشتیم تهران و اونا دوباره رفتن دانشگاه رسیدیم تهران قرار شد بریم خونه پدرام تا فازی بیاد دنبال من... اما همه چیز وقتی رسیدیم اونجا اتفاق افتاد بدترین اتفاقی بود که توی این مدت دوستیمون افتاد حتی تصورش رو هم نکرده بودم BANG BANG BANG بعدشم که پدرام با باباش رفت دنبال همون ماجرا هنوز هم معلوم نیست آخرش چی میشه ولی از ته دل امیدوارم خوب تموم بشه....اونم همین فردا
دیروز بعد از اینکه رفتم مودم سوگند رو دادم و یه سرم رفتم خونه خاله، رفتم پیش پدرام جلوی دفترشون....نیم ساعتی پیش هم بودیم و بعد از اینکه سر یه موضوعی اشکم در اومد اومدم خونه و ساعت 9:30 بود که رسیدم خونه داشتم از سر درد می مردم و سریع لباسامو عوض کردم و واسه خودم یه لیوان چایی ریختم تا سرم آرومتر شه.... بعدشم که فازی گفت گوشیتو بذار یه جا آنتن بده . بعد هم 15 تا میس و کلی اس.ام.اس که توی این مدت از پدرام داشتم! شب هم از عصبانیت زنگ زد و نیم ساعت حرف زد و من هم بدون اینکه چیزی بگم گوش میدادم.... اما نه، منم امروز صبح زنگ زدم و جواب تمام حرفای دیشبش رو دادم و خوشبختانه موضوع حل شد الانم سر کلاس پایگاه داده ام